

ادامه:
با یک گام فراتر از مکلوهان، میتوان گفت که فناوریهایی که انسانها اختراع و استفاده میکنند، بهطور استعاری، فناوریهایی هستند که برای ساخت هویت به کار میبرند. استفاده از ابزارها حس ما از خودمان را شکل میدهد و حس ما از خودمان نیز بر نحوه استفاده ما از ابزارها تأثیر میگذارد. از آنجا که ابزارهایی که امروزه بیشترین استفاده را دارند، ابزارهای رسانهای هستند، میتوان گفت که فناوریهای رسانهای و فناوریهای هویتی در چرخهای به هم پیوستهاند.
ما میتوانیم سه نوع فناوری هویت را از هم متمایز کنیم (که در دورههایی از زندگی بشر به مرور پدید آمدهاند؛ از دوره ارتباطات شفاهی، دوره چاپ و دوره کنونی که میتنی بر فناوری اطلاعات و ارتباطات- اینترنت است) و البته، ممکن است انواع بیشتری وجود داشته باشد و همپوشانیهایی بین آنها باشد، اما سه دوره برجسته است: صداقت (sincerity)، اصالت (authenticity) و پروفیلیسیتی (propheticity)؛ که آخری از مفهوم پروفایل برگرفته شده است.
در بسیاری از جوامع سنتی، هویت بر اساس نقشهای اجتماعی شکل میگرفت. این نقشها شامل نقشهای جنسیتی یا خانوادگی (مانند مادر و پدر)، نقشهای طبقاتی (مانند رعیت و مالک زمین)، یا نقشهای حرفهای (مانند نجار و ماهیگیر) بودند. بهطور مشخص، افراد با تعهد صادقانه به آنچه انجام میدادند، میاندیشیدند و احساس میکردند، هویت خود را مییافتند. به همین دلیل، پل دِمبروسیو و هانس گرگ مولر (2023)، با پیروی از لیونل ترلینگ (Lionel Trilling)، این نوع هویت را “سرراستی، صمیمیت یا صداقت” نامیده شده است.
“صداقت” یعنی ساخت هویت بر اساس نقشها؛ نقش اجتماعی افراد با هویت اجتماعی و شخصی آنها، سرراست و صادقانه بود. ابزارها نیز متناسب با تفاوت بین نقشها تغییر میکردند. ابزار زنان با ابزار مردان، ابزار رعیتها با ابزار اشراف، و ابزار نجاران با ابزار ماهیگیران تفاوت داشت و هرکدام، هویت آن طبقه را مشخص میکرد. البته، همپوشانیهایی وجود داشت و همانطور که فرد میتوانست نقشهای مختلفی داشته باشد، میتوانست از مجموعه ابزارهای گوناگونی نیز استفاده کند. اما بهطور کلی، ابزارها با نقشها مرتبط بودند و در شکلگیری و تأیید هویت فرد نقش داشتند.
در دوران مدرن، جامعه پویاتر شد. البته، هنوز هم مادران و پدران، رعیتها و اشراف، و نجاران و ماهیگیران وجود دارند، اما جامعه پیچیدهتر شده است. برای مثال، اقتصاد تفاوتهای جدیدی بین فقیر و غنی ایجاد کرد که بهراحتی در تقسیمبندیهای دوره فئودالی قدیمی نمیگنجید. با افول نقش دین، سیستمهای اجتماعی جدیدی ظهور کردند؛ از جمله آموزش مدرن، علم، نظام حقوقی مدرن و رسانههای جمعی مدرن. فناوریهای قدیمی به تدریج ناکارآمد شدند و در جریان صنعتیسازی، با فناوریهای جدید جایگزین گشتند.
در نتیجه، فناوری هویتیِ “سرراستی” مبتنی بر صداقت و صمیمیت نیز کهنه شد و یک تکنولوژی هویتی تازه پدید آمد. با پیروی از لیونل ترلینگ، پل دِمبروسیو و مولر آن را “اصالت” نامیدهاند. اصالت را به عنوان “به دنبال یکتایی و منحصربهفرد بودن” تعریف شده است؛ همان چیزی که فردگرایی را در دوره مدرن دامن زده است. در دنیای مدرن، فرد باید یکتا باشد (ناوابسته به قوم و نژاد و ...). اکنون، در دوران شهرنشینی از هر کسی انتظار میرود که به نوعی متفاوت و به اصطلاح، خودش باشد. تعهد به نقشهای سنتی میتواند به عنوان عدم اصالت یا صرفاً همرنگی با جماعت تلقی شود. در این دوره، همرنگی (conformity) تبدیل به یک واژهی منفی شده و به عنوان تلاشی برای اصیل بودن، “اصالت” بر عاملیت فردی تأکید میکند.
در گذشته رابطه میان شیوه زندگی و هویت چنان محکم بود که نامگذاریهای باقی مانده از گذشته (نام فامیلی)، این پیوند را به خوبی نشان میداد: دهقان، کارگر، آهنگر، و ... و حتی نامهای وابسته به مکان (شهرها) یا مذهب. هویت شخصی جدید، پس از کشف یا خلق شدن، باید تقویت شود و قدرت بگیرد و مهمتر از آن، باید خودش را بیان کند. صنعتیسازی و علم مدرن راه را برای نوآوریهایی در مقیاسی بیسابقه هموار کردند. ابزارهای جدید زیادی اختراع شدند و بسیاری از این ابزارها دیگر به نقشهای سنتی خاصی گره نخورده بودند. مطابق با منطق سرمایهداری، توسعه ابزارهایی که میتوانستند توسط همه، بدون توجه به جنسیت، طبقه یا حرفهشان، خریداری و استفاده شوند، منطقی به نظر میرسید.
یکی از صنایع اصلی مدرنیته، حملونقل عمومی بود. قطارها و کشتیها در دسترس همه قرار گرفتند. هر فردی میتوانست بهطور فردی حرکت کند. حرکت (جابجایی)، دیگر به نقشهای اجتماعی محدود نبود، بلکه به امری شخصی تبدیل شد. خودروها و هواپیماها به ابزارهایی مهم برای حمایت از حرکت فردی تبدیل شدند و آن را بهجای سرراستی و صداقت، به اصالت (فردی) مرتبط کردند. زیارتهای مذهبی که طبق نقشهای دینی رایج شده بود، بسیاری از مردم اکنون با سفر به مقاصد گردشگری “اصیلتر”، به دنبال ابراز فردیت خود بودند.
وسایل حملونقل، وسایل ارتباطی نیز نامیده میشدند و این ما را به رسانههای مدرن و فناوری رسانهای مدرن میرساند. تکنولوژیهای جدید، خواندن و نوشتن را متحول کردند. کتابها ارتباط خود را با نقشهای دینی از دست دادند و به نخستین رسانههای جمعی تبدیل شدند. مهارتهای خواندن گسترش یافت و بهزودی رمانها محبوب شدند. بسیاری از آنها توسط زنانی نوشته و خوانده شدند که قبلاً چنین امری غیرقابل تصور بود. اکنون هر کسی میتوانست اصالت خود را با خواندن کتابها، بهتنهایی دنبال کند.
علاوه بر این، بسیاری از داستانهایی که مردم میخواندند دربارهی افرادی بودند که علیه همرنگی با جماعت شورش میکردند و به دنبال اصالت خود بودند. رمان مدرن یک جشنوارهی اصالت بود. همانطور که نیکلاس لومان گفت، رسانههای جمعی اولیه، مانند رمانها، سرنخهایی برای کار بر روی هویت شخصی ارائه میدادند. برخلاف دوران صداقت و سرراستی، افراد دیگر هویت خود را از تبارشان (خاندان، شغل، قوم و ...) به دست آورند. بهجای استفاده از اصل و نسب برای شکلگیری هویت، مردم اکنون میتوانستند واقعیتهای مجازیای را که در رسانهها مییافتند، تجربه کنند.
فراتر از ساختن حس خود مطابق با نمونههایی که در رمانهای تربیتی (Bildungsroman) پیدا میشد، اصالت وارد رابطهای عمیقتر با رسانههای جمعی جدید شد. ایدهی جدید این نبود که فقط بتوان الگوهایی از اصالت را در رسانه پیدا کرد، بلکه بهطور شگفتانگیزتر، رسانهها میتوانستند حوزهای برای تبدیل شدن به یک فرد اصیل از طریق بیان و ابراز خود باشند. رسانهها بهعنوان مجمع اجتماعیای مورد ستایش قرار گرفتند که در آن عاملیت و خودمختاری رشد میکند. رسانهها میتوانستند ابزاری برای اصالت باشند. یکی از نخستین مفاهیم فلسفی مهمی که این دیدگاه را بیان میکند، “استفادهی عمومی از عقل” ایمانوئل کانت است. کانت امیدوار بود که افراد در کتابها یا مجلات چاپشدهی عمومی درگیر گفتمان عقلانی شوند و به سمت جامعهای خودمختارتر با افراد هرچه خودمختارتر حرکت کنند.
مدتها بعد، یورگن هابرماس همین ایده را دنبال کرد و حوزهی عمومی (Öffentlichkeit) را آرمانی ساخت. کانت در اواخر قرن هجدهم و هابرماس در اواخر قرن بیستم آغاز و پایان عصر اصالت را نشان میدهند. از منظر نظریهی رسانه، این بدان معناست که امید روشنگری غرب به این بود که رسانههای جمعی، دموکراسیای از افراد آزاد و خودمختار را پرورش دهند.
در هستهی بیشتر نظریههای رسانهای قرن بیستم، از مارکسیسم گرفته تا لیبرترینیسم، این امید وجود داشت که رسانهها مردم را توانمند سازند، به آنها صدا بدهند، و آنها را به شرکتکنندگان خالاق تبدیل کنند. البته تفاوتهای عمدهای در مورد اینکه چه کسی باید مالک یا کنترلکنندهی رسانهها باشد، بین دیدگاههای جمعگرایانهتر مارکسیستی و فردگرایانهتر لیبرالیستی وجود داشت. با این حال، بسیاری از نظریهپردازان رسانهای قرن بیستم، به روشهای خود، نظریهپردازان آزادی رسانه بودند. در نتیجه، بیشتر نظریههای رسانهای قرن بیستم حول یک پرسش مرکزی میچرخیدند: آیا رسانهها ظرفیت ما را برای زیستن بهصورت اصیل و خودمختار افزایش میدهند یا کاهش؟
بسیاری از نظریهپردازان نسبت به رسانهها عمیقاً بدبین بودند و معتقد بودند که رسانهها نتوانستهاند انتظارات مربوط به افزایش عاملیت و اصالت را برآورده کنند. والتر بنیامین بهطور انتقادی استفادهی سرمایهداری و فاشیستی از رسانههای جمعی را تحلیل کرد و آنها را ابزاری برای منحرف کردن، اغوا کردن و استثمار مردم برای سودجویی، و حتی بدتر، برای جنگ دانست. آدورنو و هورکهایمر در ادامه، رسانهها را بهعنوان تجلی بازگشت دیالکتیکی روشنگری به ضد خودش، بهشدت محکوم کردند. آنها معتقد بودند که رسانهها نهتنها نتوانستند مردم را آزاد و فرهیخته کنند، بلکه ما را به انسانهایی صنعتی و بیفکر تبدیل کردهاند. بهطور مشابه، گی دوبور رسانهها را تجلی اصلی “نمایش” یا همان شکل جدیدی از اجتماع میدانست که در آن، تمام زندگی به امری غیراصیل تبدیل شده است. درحالیکه آرمان روشنگری دربارهی رهایی، خودمختاری و زندگی اصیل بر نظریههای رسانهای قرن بیستم سایه افکنده بود، برخی نظریهپردازان، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم، این فرض را که رسانهها ابزاری برای اصالتاند، زیر سؤال بردند.
شک و تردیدهایی وجود داشت. شاید رسانهها از همان ابتدا ابزاری برای غیراصالت (سازی) بودند. بنیامین تأکید داشت که تمام حوزهی اصالت خارج از بازتولید تکنیکی (مانند تولید رسانهای) قرار دارد. به عقیدهی او، رسانههای جمعی، بهویژه سینما، شکلی جدید از هنر بودند که دیگر “اصل” تولید نمیکردند، بلکه فقط نسخههایی بدون اصل تولید میکردند. مفهوم “نسخههایی بدون اصل” در میان متفکران فرانسوی نیمهی دوم قرن بیستم دوباره با قدرت مطرح شد. دوبور جامعهی نمایش را با این نقلقول از فویرباخ معرفی کرد: (مردم) عصر حاضر نشانه را به اصل ترجیح میدهند، یا نسخه (کپی) را به اصل. مفاهیمی همچون “شبیهسازی” و “فراواقعیت” (بودریا) دقیقاً به همین ایدهی واقعیت مجازی نسخههایی بدون اصل اشاره دارند.
در حقیقت، همهی این ایدهها پارادوکس ذاتی (دوره) اصالت را نشان میدهند. وقتی کسی برای اصیل شدن تلاش میکند، مثلاً با خواندن دربارهی افراد اصیل در رمانها، در واقع آنها را تقلید میکند. از همان ابتدا، ما در حال کپی کردن اصالت بودهایم، همه میخواستیم همانند قهرمانان باشیم. از آن مهمتر، در عصر اصالت، با اصیل شدن، شبیه دیگران میشویم. اصالت همیشه، نسخهای بدون اصل بوده است (مانند سلبریتیهایی که رسانه معرفی میکند، درحالی که شخصیت واقعی سلبریتی با آنچه در صحنه به نمایش میگذارد، فاصله دارد).
نظریهپردازان رسانهای قرن بیستم به این آگاهی رسیدند که چارچوب اصالت/عدم اصالت که از روشنگری به ارث برده بودند و آن را در مورد رسانهها به کار گرفته بودند، از پایه یک خطای بزرگ بود. (اشارهای کنایهآمیز به نظریهی رسانه!) اگر رسانهها، از اساس، مبتنی بر فناوریای هستند که چیزی اصیل تولید نمیکند، پس سنجش آنها با معیار اصالت بیمعناست. رسانهها غیر-اصیل (non-authentic) هستند. اما اگر رسانهها هرگز ابزار اصالت نبوده و نمیتوانند باشند، پس واقعاً چه هستند؟
بنیامین سرنخی ارائه میدهد: او میگوید رسانهها ارزش نمایشی تولید میکنند. مفهوم “نمایش” گی دوبور نیز به همین ایدهی ارزش نمایشی spectacle اشاره دارد. نمایش وجود دارد تا دیده شود. نمایش یک “ارائه” است. مهمتر از همه، هم “ارزش نمایشی” بنیامین و هم “نمایش spectacle” دوبور، نهتنها توصیف عینی رسانههای جدید را در برمیگیرند، بلکه بُعدی ذهنی هم دارند. آنها به این اشاره دارند که رسانهها با ما چه میکنند و چگونه در برساختن خود self making ما تأثیر میگذارند.
در رسانهها، ما خود را با در نظر گرفتن ارزش نمایشیمان ارائه میدهیم؛ چیزی که در ذهن داریم. ما فقط تماشاگر نیستیم، بلکه بازیگران نمایش هم هستیم. بنیامین ظهور نوع جدیدی از شخصیت را در صنعت سینما توصیف کرد. او نوشت: فیلم، به زوال هالهی هنری، با ساخت مصنوعی یک شخصیت خارج از استودیو واکنش پاسخ میدهد و آن را برآورده میسازد (The film responds to the shriveling of the aura with an artificial build-up of a personality outside the studio).
به عنوان نکتهای جانبی، جالب اینجاست که بنیامین در متن اصلی آلمانی خود از واژه انگلیسی شخصیت (personality ) استفاده میکند. او این ساخت مصنوعی شخصیت خارج از استودیو را Starkultus یا «فرقه ستارهها» (فرقه شهرت) یا همان سلبریتی مینامد. به طور خلاصه، رسانههای جدید (فیلم و عکاسی در زمان بنیامین)، تقریباً یک قرن پیش، و رسانههای اجتماعی امروزی، با شدتی بسیار بیشتر، ابزارهای جدیدی برای شکلدهی نوعی تازه از هویت شخصی هستند: ستاره، سلبریتی.
در پرتو این مشاهدات، این تز اساسی مطرح است: اگر رسانههای جدید را، همانگونه که نظریه رسانهای جریان اصلی قرن بیستم تمایل داشت، بهعنوان ابزارهایی برای اصالت در نظر بگیریم و سپس آنها را بر اساس میزان تحقق این نقش قضاوت کنیم، آنها را به درستی درک نکردهایم. بلکه، رسانههای جدید، از فیلم و تلویزیون در قرن بیستم گرفته تا اینترنت و شبکههای اجتماعی در قرن بیست و یکم، ابزارهایی برای پروفیلیسیتی (propheticity) هستند.
همانگونه که به نقل قول غیرمستقیمی از مکلوهان اشاره شد: ما ابزارهای خود را شکل میدهیم (میسازیم) و سپس آنها ما را شکل میدهند. در قرن بیست و یکم، این بدان معناست که ما رسانهها را بهعنوان ابزارهایی برای پروفیلیسیتی (prophelicity) شکل میدهیم و سپس آنها پروفایلهای مارا شکل میدهند و بدینگونه، رسانهها و پروفیلیسیتی در یک چرخه به هم پیوستهاند.
اما پروفیلیسیتی چیست؟ نیکلاس لومان بهطور قاطع میگوید: «واقعیت رسانههای جمعی، همان واقعیت مشاهده مرتبه دوم است.» ما میتوانیم اضافه کنیم: «واقعیت مشاهده مرتبه دوم، همان واقعیت پروفیلیسیتی است.»
این چه معنایی دارد؟ چه رابطهای میان پروفیلیسیتی بهعنوان یک تکنولوژی هویت، رسانههای جدید و مشاهده مرتبه دوم وجود دارد؟ برای درک این موضوع، بیایید به فناوریهای قدیمیتر هویت، یعنی سرراستی و صداقت (sincerity) و اصالت (authenticity) نگاهی بیندازیم. در هر دو مورد، هویت فرد از طریق دیدهشدن و تأیید توسط دیگران اعتبار مییابد. در سرراستی و صداقت، هویت فرد توسط دیگرانی که خود را از طریق نقشهای اجتماعی تعریف میکنند، تأیید میشود. همسران، والدین و فرزندان یکدیگر را تأیید میکنند. این اعتبارسنجی از طریق همتایان حاضر صورت میگیرد. اصناف، هنرمندان و صنعتگران در جایی شکل گرفتند که حرفهایها یکدیگر را بهعنوان همکاران تأیید میکردند. اشراف هویت خود را از طریق اعطای القاب به یکدیگر تأیید میکردند. اعضای خانواده، همکاران حرفهای یا اشراف در نقشهای اجتماعی خود یکدیگر را بهعنوان همتایان نقش تأیید میکردند.
اما در اصالت، اعتبار از طریق شناخت (recognition) به دست میآید؛ مفهومی که هگل، یکی از فیلسوفان کلیدی عصر اصالت، آن را بهطور ویژه شرح داده است. شناخت، ماهیتی بینذهنی (intersubjective) دارد و به یک همتای حاضر نیاز دارد، اما نه هر کسی. برای تأیید اصالت خود، شما نیاز به یک فرد اصیل دیگر دارید که ویژگی منحصربهفرد شما را به رسمیت بشناسد. در اصالت، شما به یک همتای روحی (soul mate) نیاز دارید، نه یک همتای نقش (role mate). شما به کسی نیاز دارید که به اندازه شما خاص باشد، تا او هم بهنوبه خود، خاصبودن شما را واقعاً بشناسد و تأیید کند.
در هر دو مفهوم صداقت (sincerity) و اصالت (authenticity)، شما برای تأیید هویت خود به همتایان حاضر متکی هستید. شما باید دیده شوید تا هویتتان تأیید شود. این همتایان، چه همتایان نقش (role-mates) در سرراستی و صداقت و چه همتایان روحی (soul-mates) در اصالت، یکدیگر را مستقیماً مشاهده و با هم در حالت مشاهده مرتبه اول (first-order observation) ارتباط برقرار میکنند.
اما در پروفیلیسیتی (propheticity)، یک تغییر اساسی رخ میدهد. شما همچنان به تأیید همتایان خود نیاز دارید، اما این بار، نکته جالب اینجاست که این همتایان حاضر نیستند. شما باید توسط یک همتای کلی و عمومی (general peer) تأیید شوید.
به جای این که صرفاً توسط افراد حاضر دیده شوید، در پروفیلیسیتی شما دیده میشوید بهعنوان کسی که که دیده میشوید؛ زیرا خودتان را در شبکه اجتماعی به نمایش گذاردهاید.
بیایید دوباره به سلبریتیها بهعنوان نمونهای از این فناوری هویت فکر کنیم. شما نمیتوانید با سلبریتیها در مشاهده مرتبه اول ارتباط برقرار کنید، بلکه تنها از طریق مشاهده مرتبه دوم (second-order observation) میتوانید آنها را درک کنید. شما هرگز مستقیماً آنها را نمیبینید؛ بلکه آنها را در حال دیدهشدن میبینید. در پروفیلیسیتی، شما این حالت سلبریتیوار را برای خودتان میپذیرید. شما نهتنها به دیگران نگاه میکنید، بلکه خود را نیز به این شیوه نمایش میدهید. شما تصویری از خود خلق میکنید به گونهای که گویی در حال دیدهشدن توسط یک همتای کلی هستید. شما خود را در حال دیدهشدن میبینید.
برای این تغییر در تکنولوژی هویت، از مشاهده مرتبه اول به مشاهده رتبه دوم، از تکنولوژی ارتباطی استفاده میکنیم. سلبریتیهایی که والتر بنیامین درباره آنها صحبت میکرد، ستارگان سینمای دهه ۱۹۳۰، نمونههای اولیه هویتهای پروفیلیک (prophetic personalities) بودند. در آن زمان، پروفیلیسیتی هنوز پدیدهای نوظهور بود. تنها تعداد کمی از افراد قادر به اجرای آن بودند. و با این حال، پروفیلیسیتی از همان دوران بهشدت در رسانهها گسترش یافته بود. در آن زمان، پروفایلسازی (profiling) بهسرعت رایج شد، اما نه آنچنان بین افراد، بلکه بیشتر در مورد اشیا یا دقیقتر بگوییم، اشیایی که بازاریابی میشدند. قبل از آنکه افراد دارای پروفایل شوند، محصولات دارای برند شدند. پیش از دوران برندینگ، مردم کفشهای خود را مستقیماً از کفاش و ظروفشان را از سفالگر میخریدند. آنها به بازار میرفتند، کفشها و ظروف را با مشاهده مرتبه اول بررسی میکردند، و سپس آنها را میخریدند. اما با ظهور تولید صنعتی و تجارت جهانی، برندینگ نیز تکامل یافت. رسانهها از طریق تبلیغات به ابزارهای برندینگ تبدیل شدند. حالا دیگر فقط ساختن کفش یا ظروف کافی نبود، بلکه ایجاد یک هویت برند برای بازاریابی محصولات ضروری شد و بدین گونه، اقتصاد نیز به مشاهده مرتبه دوم تغییر کرد. شما دیگر صرفاً به یک کفش هنگام خرید آن نگاه نمیکنید. بلکه آن را از طریق برند آن تشخیص میدهید، برندی که، همانطور که نیکولاس لوهمان (Luhma) میگوید، “شناختهشده بهعنوان چیزی شناختهشده” است، و این شناخت از طریق رسانهها شکل گرفته است. شما قبل از دیدن واقعی کفشی که میخرید، برند آن را دیدهاید. شما آن را به عنوان دیده شده مشاهده کردهاید، پیش از آنکه خودتان مستقیماً آن را ببینید. در اینجا، مشاهده مرتبه دوم بر مشاهده مرتبه نخست مقدم شده است. و اما نکته کلیدی دوم این است:
پروفیلیسیتی ساخته رسانهها نیست، بلکه، رسانهها بدین گونه تکامل یافتهاند که دنباله گسترش پروفیلیستی باشند. این واقعیت از همان اوایل قرن بیستم، پروفیلیسیته در حال رشد بود؛ در قالب سلبریتیها و هنر و حتی در قالب برندینگ در اقتصاد. رسانههای جدید، از فیلم و تلویزیون گرفته تا رسانههای اجتماعی امروزی، بهعنوان فناوریهایی برای ایجاد برندها، سلبریتیها، و پروفایلها توسعه یافتند. در فرآیند ساخت هویت؛ چه در مورد کالاها و چه در مورد شخصیتها، ما از مشاهده مرتبه اول به مشاهده مرتبه دوم تغییر کردیم، از سرراستی (صداقت) و اصالت به پروفیلیسیته. ما از فناوریهای جدید رسانهای خود برای تقویت فناوری جدید هویتی خود استفاده میکنیم. رسانهها و فناوریهای هویت در یک چرخه متقابل قرار دارند.
نکته پایانی، اینکه: وقتی میگویم که در پروفیلیسیته، ما هویت خود را در قالب پروفایلها، مانند سلبریتیها یا برندها، میسازیم یا خلق میکنیم، این به این معنا نیست که فقط در رسانههای اجتماعی این کار را انجام میدهیم.
البته، ما بهویژه در رسانههای اجتماعی این کار را انجام میدهیم، دارای چندین پروفایل هستیم. بله، اصطلاح “پروفیلیسیته” از همین پروفایلها گرفته شده است. اما، بهعنوان یک فناوری هویت بنیادی، پروفیلیسیته فقط یک پدیده آنلاین نیست.
پروفیلیسیته به همان اندازه در دنیای آفلاین نیز عمل میکند.
در دنیای آفلاین، ما با همتایان حاضر (در شبکه) تعامل داریم نیز همچنان با همنقشان خود مانند خانواده، صمیمیت داریم و با همروحهای خود اصالت را تجربه میکنیم و این کار را در وضعیت مشانهده مرتبف اول انجام میدهیم. اما بهطور فزایندهای، تعاملات خود را بر اساس همان مدل تعامل با همتای کلی (General Peer) شکل میدهیم. ما در زندگی واقعی نیز مانند اینستاگرام یا فیسبوک رفتار میکنیم.
کاتیا کائور (Katja Kauer) در یک شماره ویژه درباره پروفیلیسیته در مجله مطالعات ادبی “Concentric”، رمانها و داستانهای مدرن و معاصر را تحلیل میکند. وی نشانه میدهد، چگونه بسیاری از شخصیتهای داستانی طوری رفتار میکنند که انگار همیشه یک دوربین روی آنها متمرکز است. دیگر از ادبیات، فیلمها، یا ویدیوهای آنلاین یاد نمیگیریم که چگونه “اصیل” باشیم. بلکه از آنها یاد میگیریم که چگونه پروفیلیک باشیم. همانطور که کائور میگوید، “همتای کلی” به یک عامل درونی تبدیل میشود که ما برای آن اجرا میکنیم. ما تکنولوژی رسانهها را بهعنوان ابزاری برای مدیریت پروفیلیسیته شکل میدهیم. در مقابل، رسانهها نیز ما را شکل میدهند، از جمله شخصیتهای آفلاین ما را، در قالب پروفیلیسیته.
پایان
برچسب:
نویسنده: یاسین موسوی